مناجات شب قدری با خداوند کریم
همچو اشکی به زمین خوردم و تکثیر شدم سوی دریـاچـۀ عـفـو تو سـرازیر شدم آسـمـان جـای دلـم بـود، خـودم میدانم معصیت کردم و اینگونه زمینگیر شدم نَفْس بال و پرِ پرواز مرا زخـمی کرد بی تو در خلوت پُر حادثه زنجیر شدم رو زدم جز تو به هر بـنده و بالا رفتم مثل فواره زمین خوردم و تحـقیر شدم تشنۀ جرعـهای از سفـرۀ یکرنگ توأم من از این سفرۀ صد رنگ گُنه سیر شدم دلم آلـوده و بـد بـود ولی در شب قـدر بـعـلـیٍ بـعـلـی گـفـتـم و تـطـهـیـر شدم |